تبليغاتX
میرزا چه کنم
سلام:

در راستای سبک گل آقایی و ضمنا تغییرات اساسی در بیان مقاصد نوین لازم آمد اصحاب آبدارخانه میرزا چه کنم را برای اندیشه ای نو و تحولی شگرف فرا بخوانیم.

آهای فضولچی باشی برو دنبال غولچماق بگو همراه دهاتی بیاد تا تو تغییرات آبدارخانه همکاری کنند. ما سعی بلیغ داریم تا همه عوامل داخل آبدارخانه را به موفقیت عظیم دعوت نماییم.

زیرا امروزه دنیای انفجار اطلاعات است و اینترنت همینجوری نمی شه به موج موفقیت سوار شد.

فوضولچی پرسید دیشلمه بیارم. میرزا با ناراحتی صدا زد وقت می گذرد بدو برو زود برگرد.

میرزا خود را آماده سخنرانی تاریخی نمود.  به نام او که نیش را تا گوش نهاد تا خنده بر لب داری و نیشت باز شود. در راستای حرکت نوین در ادامه مسیر مرحوم صابری فومنی بر آن شدم تا آبدارخانه را وسعت داده تا ما نیز برای خود سبکی و سلیقه ای داشته باشیم. از این رو برای تعالی و ترقی اصحاب آبدارخانه و محلات جانبی انبار جنب آبدارخانه را به کمک مردم و شما اصحاب بزرگوار به تصرف در آورده و از آن برای خدمت به مردم و توسعه و تعالی مورد بهره برداری قرار دهیم.پس از آحاد شما و یکایک مردم می خواهم تا در این امر مهم مرا یاری رسانید.

با این سخن میرزا ولوله در جمع افتاد و همه سر به جیب تفکر بردند که راستی انبار سرمایه عالی است و می توان برای توسعه از آن استفاده کرد. پس بهتر است تا ما نیز برای تصرف آن اقدامی نماییم.

فضولباشی خبر آورد که میرزا چه نشسته ای که عده ای اختلاف کرده و برای منافع خود قصد تصرف انبار را دارند. بیا که انبار از دست رفت. میرزا با خون سردی گفت: تو عین خیالت نباشد. ما در افاضات بعدی کار را یکسره خواهیم کرد. از این رو ابلاغیه ای صادر نما و از همه اصحاب و اطراف دعوت نما تا درب آبدارخانه جمع شوند . میرزا می خواهد سخنی آتشین ابراز نماید. وعده موعود رسید . همه منتظر سخنان میرزا لحظه شماری می کردند. تا اینکه میرزا از در در آمد و بر سکوی آبدارخانه ایستاده با نطقی آتشین فرمود:

آهای جمیع شما و یکایک آنها که نیستند. ما بدست آورده ایم که برای هر یک از شما سهمی در منافع انبار هست. شما نمی دانید که منافع شما چقدر است. آنقدر درامد دارد که برای شما همه چیز مجانی باشد. دیشلمه برای هر نفر در روز ۵ دانه مجانی . قند مجانی . بیسکوییت اضافه مجانی . سهم شما هر نفر ۲۰۰ عدد پول خواهد بود که ماه تا ماه در خانه شما تحویل خواهد شد.

همه چشما در حدقه چشم چرخید. دهانها پر شد و برای سلامتی میرزا کف مرتب زدند.  آنقدر ملت از این سخن کیف کردند که دیگر کسی یارای مقابله نداشت. تصمیم بر آن رفت تا میرزا را در تصرف انبار یاری رسانند.

میرزا با افتخار تمام به همراهی اصحاب آبدارخانه انبار را به تصرف در آورده و شروع به رتق و فطق امور پرداختند. باشد تا میرزا را در انبار همراهی نماییم.

تا بعد بدرود و دو صد درود

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:4  توسط محمدرضا زینی | 

 

یک اگر با یک برابر بود ...؟ ( شهید خسرو)

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان " را ورق می زدبرای اینکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبر را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت؛ یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخواست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود؟

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص ماه می داشت بالا بود

و آن سیه چرده که می نالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید ؛

یک با یک برابر نیست........

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:7  توسط محمدرضا زینی | 
با سلام:

میرزا چرا تو فکری.

بد جوری تو گل موندی.

چته؟

میرزا چه کنم تو که برا همه ، همش راه حل پیدا می کنی ، چرا خودت موندی .

سوال کن بپرس ، عزیزم سوال کردن که عیب نیس.

آخه عزیزم ما خودمون نابغه ایم.

ما خودمون روشن فکریم.

ما خودمون راه حل برا همه درست می کنیم .

حالا می گی از کی بپرسم که از خودم بهتر بیدونه؟

اصلا از ما بهتر هم وجود داره؟

هیشکی جرئت می کنه بگه ؟

در همه آبدارخانه و همه آبدارچی ها و در میان همه اصحاب آبدارخانه در سراسر این ملک کسی از من بیشتر نمی فهمد. باید نشان دهم که کارها در دست من است.

آهای دیشلمه بیار.

حتما هم از استکان کمر باریک استفاده کن.

قند را هم تو قندون نصفه کنید که مصرف بیاد پایین.

از کشمش و انجیر و خرما هم استفاده کنید. آهای برا من نبات بذار.

صبح که شد کاری می کنم قیمت قند نصف بشه.

فضولچی بیا برو چند کشتی شکر وارد کن که قیمت که رف بالا بفروشم.

اقا این که یعنی قبول کردن گران شدن قند.

ای بابا اگه نتونم جلو گران شدن را بگیریم. می تونیم رو موج اون سوار شده و پولدار بشیم.

عزیرم همه قیافه هایی که میگیرم جلو مردم برا اینه که رییس باشم تا هر کاری دلم بخوا انجام بدم .

فضولچی تو نمی تونی دست از فضولی بکشی.

چشم آقا من برم چند تا کشتی شکر بخرم و بیام.

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:34  توسط محمدرضا زینی | 
میرزا گاها در آبدارخانه کراماتی هم ازش صادر یا صاتح می شود از این دست.

امروز یه یاهو مسیجر با لگوی  رضا خط فاصله زینی درست شد تا اگر کسی خواست مرا اد کند مشکل نداشته باشد.   (rezazeiny) باید تذکر دهم که آی دی قبلی اشتباه بود. این هم کرامت دیگر از میرزا

گفته بود شاعر پر آوازه گم نام:

از کرامات شیخ ما این است     ///    شیره را خورد و گفت شیرین است.

از این دست باشد تا دگر بار ببینید. هر دم از باغ میرزا چه کنم ؛ بری می رسد.

تا درودی دیگر بدرود و دو صد درود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:25  توسط محمدرضا زینی | 
غریبی از پشت کوه بر شهر وارد شد . ندا در داد که من یگانه روزگارم . بانگش همه جا را پر می کرد.

 

دانایی از او پرسید:   از چه روی بر خود این لقب نهاده ای . گفت: از آن روی که از پشت کوه آمده ام و چون ستاره در شهر درخشانم.

دانا گفت: آنکه در آسمان شب فراوان است ستاره است و تو یکی از آن جماعت.

 

گفت : آخر من روز می آیم.

 

او را گفت: خورشید هم چنین است و چنان که تو افاده به خرج می دهی نه بلکه او بی ریاست و گرمایش مثل نورش به همه به اندازه آورده است. نه مثل ما آدمیان که دهان مفت گویی و مفت خوریمان باز است. و درخشانی خود را آواز می دهیم.

غریب از دانا تشکر فراوان کرد . از او خدا حافظی نمود.

 

دانا پرسید حالا به کجا می روی ! 

گفت: به همان پشت کوه که اگر نوری هست بدون جار وجنجال بر مردم خودم بریزم و نیاز به فریاد و سخنی نباشد. و الا سر بر خاک نهم و هیچ نگویم. 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط محمدرضا زینی | 
در ادبیات نثر مفهومی نوشتن مفاهیم کلیدی جمله و واگذاری نوع ترکیب بندی و جمله سازی به شنونده واگذار شده است. نمی دانم چنین متونی را دیگران از قبل ساخته و عرضه داشته اند یا خیر اینجانب سعی دارم تا روند بهتری را به متن داده و اشکالاتش را مرتفع سازم. در این راه مسعدت اهل ذوق و قلم را می طلبم. تا با نقد و نظر خود مرا یاری رسانند. گرچه در وبلاگ طنز رسم بر نوشتن نثر نیست ولی چه کنم میرزا ؟ چاره چیست؟ حالا ببینید و نظریاتتان را عرضه نمایید که سخت مشتاقم. با امید موفقیت .

 

مرد کویر 

آفتاب . مستقیم . عرق جبین . دانه های درشت . چروک . شیار . چکیدن بر خاک . تفتیده . ترکهای رسی . دستهای پینه بسته . خسته . شال بر سر . کوزه . چاه . چرخ چاه . تالاپ . دلومملو از آب. قورت . سیر آب . گامهای پیاپی . لرزان . مقاوم . دائمی . سایه گز . نان بیات . سفال . کار مدام . خنکای کار . تلاش . ماندگار هر چند کمرنگ . شهر من . حاشیه کویر . یزد . سربلند از خاک . صبح دم . خنکای نسیم . کار و تلاش . بالا آمدن . گرمای طاقت فرسا . غروب . کنار گذر . میدان . همهمه . گفتگو . شب پر ستاره . سرد . آرامش شب . استراحت شبانه . خاموشی نوای جاندار . زمزمه برگ و باد . ستاره .چشمک . باز ستاره . تکرار . همیشگی . مدام . زیبایی بودن . کار و کار و کار . از هیچ . ساختن . پرداختن . سرآمد شدن . این همان شالوده کویری مرد کویر است میرزا . حال بگو چه کنم . و باز میرزا راهبر آنهاست.
 
میرزا چه کنم.
تا درودی دیگر بدرود و دو صد درود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:26  توسط محمدرضا زینی | 
سلامی به گرمی بخار سماور

در میان مطایبه گویان و طنز پردازان این سرزمین گل آقا جایگاه ویژه ای دارد.  در آبدار خانه گل آقایی شاغلام وقتی دیشلمه را بار می گذاشت تا سبیل یکی را دود نمی داد محال ممکن بود که دیشلمه بریزد. گویا عادت شده بود برای این آبدارچی آبدار خانه گل آقایی . ولی وقتی صدای آرام گل آقا می آمد سبیلش آویزان می شد و سریع می رفت دیشلمه بیاورد .که می دانست اگه گل آقا دیشلمه اش دیر می شد سبیل خودش چنان دود زده میشد که از دو فرسخی نمایان بود.

گل آقا روزی بر آبدار خانه وارد شد که شاغلام بی سواد ندانسته با گستاخی در حال دود دادن سبیل مراد خان مفلوک بود و نعره بر آسمان کشیدنش همه را منکوب کرده بود و از گذشت احوال اطرافش بی خبر بود. ناگهان چنان خشکش زد که همچنان بماند و نفس از حلقومش با صدای خرخر بیرون می آمد. لازم الاطبا آمد و او را روی یک تخت خوابانید و روزها از پی هم می گذشت و کسی نبود تا دیک دیشلمه را روی اجاق کنار سماور بار بگذارد. چون گل آقا از لازم الاطبا پرسید : چون شد .  گفت قربان آن هیبت حیدریت بروم این چه سر زده حضور در آبدار خانه بود . اهنی می کنند یا سرفه ای مصلحتی . این شاغلام مادر مرده نزدیک بود سکته ناقص را با دائم با هم بزند.  خوب است که کمی هم هوای این آبدارچی را داشته باشی. نمی دانم درون شما چه دیده که با همه سبیل کلفتی که دارد که همه دستش دست به دامن اند روی شما را که می بیند رنگ از جبینش میرود.

حالا حکما شما برای راحتی خیال اصحاب و مراجعان مکرر آبدارخانه لطف کنید یک پرتره تمام قدتان را گوشه دنج به زیور نصب بیارایید تا شاغلام مادر مرده از دیدن مکرر شما بدون حضورتان اینقده حول و ولا نداشته باشد.

میرزا چکنم این سطور هم. وقتی متون گل آقایی می خواند رنگ به چهره نداشت. چون می دید جگونه این صاحب قلم گل آقایی در جهت رتق و فتق امور آبدار خانه و اصحاب پته ها را چنان بر آب می ریخت و چپ و راست آبدارخانه را ملاحظه نمی کرد که همه یک جورایی زهره ترک می شدند. خدا بیامرزد این گل آقا را که کن با متون آن بزرگوار و به یاد آن سبیل دود دادنهایش همیشه سر زنده و دعا گویش هستم. گرچه هرگز موفق به دیدار رویش نشدم ولی آن تمثال را بر مجله گل آقایی دیدم و هیبتش مرا همچنان گرفته است.
 
امروز در میانه آبدارخانه به رسم گل آقایی اصحاب را نصیحت ها می کردیم که یادتان باشد آن هیبت از عکس به من میرزا چه کنم رسیده است و اگر روزی سبیلی را دود دادم چنان روزگارش خواهد رفت که بر شاغلام مادر مرده رفت.

به اصحاب دست راست تذکر دادم که اکنون چو بر خر مراد بیچاره سواری سیخونک زدن و علوفه به قدر لازم ندادن و فقط محصول به انبار خود بردن عاقبت ندارد. یک روزی می بینید که این اصحاب چپ با میانه در اعتلاف رفته و دمار از روزگارتان در می آورند . شاید هم زیر سبیلی از ما اچازه صادر شد تا دود سبیل دهند.  البته صدای اهل فن برخواست که میرزا چه کنم. و ما با لبخند عرضه داشتیم که تا آخر عمر به ناچار باید راهنمای اصحاب باشیم.
 
تا درودی دیگر و دیشلمه ای دیگر بدرود و دو صد درود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:18  توسط محمدرضا زینی | 
 

وقتی سماور میرزا غضنفر قلقل می زد . پای این قلقل کودکی بزرگ میشد که فرزند برادر میرزا بود. از بس سوال کرده بود میرزا می کفت چه کنم دست این برادر زاده .

کمکم نام من به میرزا چه کنم بین اصحاب آبدارخانه مشهور شد از این رو از همان اوان کودکی وقتی می خواستم خود را معرفی کنم می گفتم میرزا چه کنم. و چون در ولایت ما چایی خانه میرزا و دیشلمه هایش مشهور بود همه مرا می شناختند. امروز این میرزا چه کنم پای بر لب گور دارد و دوست دارد با اصحاب وبلاگ همنوا شده گاهی افاضه هایش را در وبلاگ بنویسد.

البته این میرزا چه کنم قبلا دو وبلاگ یکی با نام خوانا نویسی و دیگری با نام پیغمبر دزدان داشته که در دوره انسداد وبلاگها مسدود شده . لذا سعی دارد با بیان طنز به واقیات جامعه بپردازد.

آهای میرزا چایی بیار چیه پشت این دستگاه کنار نمی آیی.

ببخشید من دو دیشلمه برای اصحاب تازه وارد بریزم که صدایشان در آمد.

تا درودی دیگر و دیشلمه ای دیگر دو صد درود و بدرود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:15  توسط محمدرضا زینی | 
عمو قنبر ما که اهل ابدار خانه بود و دیشلمه هایش مشهور خاص و عام وقتی صحبت فظل و ادب و کمال میشدُ قیافه فیلسوف مابانه میگرفت و میگفت ُ امان از بیسوادی ُ و من که بزرگ شدم پای قل قل سماور عمو قنبر بودم سعی میکردم سواد یاد بگیرم که عمو قنبر بنازد و بگوید پسر برادرم با سوات است ُ اگر نامه ای داشتید برایتان میخواند از ان روز سالها میگذرد ُ شبی با درد قلب به بیمارستان رفتنم و در اورژانس ...............(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:50  توسط محمدرضا زینی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چی می خواهی از میرزا چه کنم پا لب گور بدانی. در نظرات بنویس من حتما پاسخ خواهم داد. البته محقق و طراح خط تولید مواد غذایی و طراح خط آموزشی نستعلیق دست نویس با قلم مداد با عنوان خوانا نویسی هستم و ...............

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
نوشته های سیاسی دایی محسن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM